ميرزا محمد حيدر دوغلات

283

تاريخ رشيدى ( فارسي )

كه در جنگل‌هاى نارين اسب خود را در ميان جنگلى كه بدر رفت نداشته باشد ، گذارم و خود پياده به طريق كمين آهو گرفته و گوشت « 1 » او را مأكول و پوست او را ملبوس ساخته چند سال [ به سر ] « 2 » برم تا آنكه از عالم غيب به عالم شهادت چه آيد ، به مقتضاى آن عمل نمايم . با اين عزيمت ، اسب جنيبت خود را پهلو كشيد و روان شد . در اقوام عالم ، همين در قوم مغول رسم است كه جوانان متهور ايشان ، مدت‌ها تنها به سر مىبردند « 3 » [ در ] « 4 » صحرايى يا كوهى و جنگلى كه از مردم يك ماهه دو ماهه راه دور باشد . پوشش و خورش ، « 5 » گوشت و پوست آهو باشد و اين را از قبيل تهور و مردانگى شمارند . و واقعش آن است كه كاريست در غايت اشكال . و خاطر « 6 » خود را به « 7 » اين امر عجيب خطير قرار داده غلام را رخصت فرمود و خود متوجه كار خود شد . شب در يك جا كه مناسب دانست ، گذرانيد . چون روز شد ، روان شد . نظر به قاعده احتياط و حزم مردم مغول كه رسم ايشان مىباشد وقت صبح راه را گذاشته از بىراهه « 8 » به طرفى كه آمده بود برگشت و در بلندى برآمد و بر جايى كه راهى كه آمده بود « 9 » مىنمود و راهى كه امروز خواهد رفت نيز نمودار بود ، بر دو طرف نظاره مىكرد و اسبان را به علف گذاشت ، چه شب بسته نگاه داشته بود « 10 » و مقصود از اين احتياط كه مىكنند آن است كه اگر كسى تعاقب كرده باشد شب در نزديكى باشد ، وقت صبح ، پى گرفته مىآمده باشد ، ديده شود و فكر كار خود كند . چون اسبان از علف فارغ ( 114 پ ) شدند و كس از هيچ جانب پيدا نشد ، اول نيم روز روان شد و « 11 » تا نيم شب رود كه هيچكس او را و جايى « 12 » شب باش او را نداند . بنابراين چنين احتياطها رسم آن مردم است . پس خان منتظر نشسته بود و بر اطراف نگاه مىكرد . بعد از زمانى سياهى پيدا شد به همان راهى كه دىخان « 13 » آمده بود . [ توهم برد كه مگر آن مردم از گذاشتن خان پشيمان

--> ( 1 ) . نت : - و گوشت . ( 2 ) . نب : - به سر . ( 3 ) . نت : بردند . ( 4 ) . نب ، نت : - در . ( 5 ) . نت : + و . ( 6 ) . نب ، نت : خطر . ( 7 ) . نت : با . ( 8 ) . نت : از پى رمه . ( 9 ) . نت : - برگشت و در . . . بود . ( 10 ) . نت : - بود . ( 11 ) . نت : شدند . ( 12 ) . نت : كه او را هيچكس و جاى . ( 13 ) . نت : وى .